تبليغاتX
داستان عشق

 

زندگي زيباست نه به زيبايي حقيقت

حقيقت تلخ است نه به تلخي جدايي... و

جدايي سخت است نه به سختي تنهايي

زندگي گل سرخي است كه گلبرگهايش خيالي و خارهايش واقعي است

 

زندگي کتابي است پرماجرا ، هيچگاه آنرا به خاطر يک ورقش دور مينداز

 

 

 

سلام عاشق ها

من امروز به همه کسایی که عاشقا سلام می کنم

و خدا حافظی می کنم به همه اونایی که کتاب عشق رو بستن

پس راحت می گم اگه عاشقی حرفام رو از امروز به بعد گوش کن و اون ها رو به عنوان تجربه یه

عاشق دیگه بپذیر

امروز من تمام حرفام رو با عشق می نویسم

پس منتظر من بمون

*************

از امروز به بعد برای تنه عشم می نویسم

و تنها عشقم را با شما تقسیم می کنم

و شما را هم درد عشق خود می دانم

پس عاشقان عزیزم دوستتان دارم

 

 

نوشته شده توسط kianoush در سه شنبه 1385/12/15 ساعت 10:18 قبل از ظهر | لينک ثابت |


سلام ايراني دات کام

مرگ از زندگي پرسيد:
آن چيست که باعث مي شود تو شيرين و من تلخ باشم؟
زندگي پاسخ داد:
دروغهايي که در من نهفته و حقيقتي که در وجود توست!!!روغهايي که در من نهفته و حقيقتي که در وجود توست

نوشته شده توسط kianoush در یکشنبه 1385/12/13 ساعت 8:56 بعد از ظهر | لينک ثابت |


به دست آوردن خوشبختي بزرگ ترين فتح زندگي است.

***

هر وقت تونستی برف رو سیاه کنی .پر کلاغ رو سفید کنی.آتیشو بوس کنی توی آب یه نفس عمیق بکشی .اون موقع منم میتونم فراموشت کنم...
 
***
زيبا ترين گل با اولين باد پاييزي پرپر شد . با وفا ترين دوست به مرور زمان بي وفا شد . اين پرپر شد ن از گل نيست از طبيعت است و اين بي وفايي از دوست نيست از روزگار است...
 
***
وقتی دلم برات تنگ ميشه ميرم اون بالا پشت ابرا ريز ريز گريه ميکنم
پس هر وقت ديدی داره بارون مياد بدون دلم برات خيلی تنگ شده.
 
***
اگه کسی رو دوست داشتی امتحانش کن که اگه دوستت داشته باشه امتحانت  
نوشته شده توسط kianoush در یکشنبه 1385/12/13 ساعت 8:44 بعد از ظهر | لينک ثابت |


شبی غمگین شبی بارانی و سرد

مرا در غربت فردا رها کرد

دلم در حسرت دیدار او ماند

مرا چشم انتظار کوچه ها کرد

به من می گفت تنها یی غریب است

ببین با رفتنش با من چه ها کرد

تمام هستی ام بودو ندانست

که در قلبم چه اشوبی به پا  کرد

و او هرگز شکستم را نفهمید

اگر چه تا ته دنیا صدا کرد

 

نوشته شده توسط kianoush در یکشنبه 1385/12/13 ساعت 5:9 بعد از ظهر | لينک ثابت |


تو رفتی ودل من شب دلواپسی شد

تو بهت تلخ غربت اسیر بی کسی شد

 

تو با حس غرورت من و در من شکستی

مثل یه مغز سنگین توی صدام نشستی

 

 

بعد تو گریها مو برای کی بخونم

تو جا ده چشم به راه کی بمونم

 

 

واسه من زنده موندن دیگه معنا نداره

شب دلتنگی من طعم فردا نداره

 

 

تو رفتی از غم تو شد ابری حواسم

من از بی تکیه گاهی همیشه می حراسم

 

 

دلم تنگه برای روز های با تو بودن

نمی دونی چه سخته تو غربت دل سپردن

 

نوشته شده توسط kianoush در یکشنبه 1385/12/13 ساعت 4:4 بعد از ظهر | لينک ثابت |


 

 

 

 

نوشته شده توسط kianoush در پنجشنبه 1385/12/10 ساعت 5:18 بعد از ظهر | لينک ثابت |


قشنگ كوچك

گفت : كسي دوستم ندارد. ميداني چقدر سخت است اين كه كسي دوستت نداشته باشد؟ تو براي دوست داشتن بود كه جهان را ساختي. حتي تو هم بدون دوست داشتن... !

خدا هيچ نگفت.

گفت : به پاهايم نگاه كن! ببين چقدر چندش آور است. چشم ها را آزار مي دهم. دنيا را كثيف مي كنم. آدم هايت از من ميترسند. مرا ميكشند براي اينكه زشتم. زشتي جرم من است.

خدا هيچ نگفت.

گفت : اين دنيا فقط مال قشنگ هاست.مال گل ها و پروانه ها‚مال قاصدك ها‚ مال من نيست.

خدا گفت : چرا مال تو هم هست.

دوست داشتن يك گل‚ دوست داشتن يك پروانه يا قاصدك كار چندان سختي نيست. اما دوست داشتن يك سوسك‚ دوست داشتن تو كاري دشوار است.

دوست داشتن كاري است آموختني؛ و همه رنج آموختن را نمي برند.

ببخش كسي را كه تو را دوست ندارد.زيرا كه هنوز مؤمن نيست. زيرا كه هنوز دوست داشتن را نياموخته. او ابتداي راه است.

مؤمن دوست دارد. همه را دوست دارد.زيرا همه از من است. و من زيبايم. من زيبائيم‚ چشم هاي مؤمن جز زيبا نميبينند. زشتي در چشم هاست. در اين دايره هرچه كه هست‚نيكوست. آن كه بين آفريده هاي من خط كشيد‚ شيطان بود. شيطان مسئول فاصله هاست.

حالا قشنگ كوچكم! نزديكتر بيا و غمگين نباش.

قشنگ كوچك حرفي نزد و ديگر هيچگاه نينديشيد كه نازيباست.

نوشته شده توسط kianoush در پنجشنبه 1385/12/10 ساعت 3:2 بعد از ظهر | لينک ثابت |


 


 

نوشته شده توسط kianoush در پنجشنبه 1385/12/10 ساعت 10:3 قبل از ظهر | لينک ثابت |


روز اول پيش خود گفتم

ديگرش هرگز نخواهم ديد

روز دوم باز مي گفتم

ليك با اندوه و با ترديد

 

روز سوم هم گذشت اما

بر سر پيمان خود بودم

ظلمت زندان مرا مي كشت

باز زندانبان خود بودم

 

آن من ديوانه عاصي

در درونم هايهو مي كرد

مشت بر ديوارها مي كوفت

روزني را جستجو مي كرد

 

در درونم راه مي پيمود

همچو روحي در شبستاني

بر درونم سايه مي افكند

همچو ابري بر بياباني

 

مي شنيدم نيمه شب در خواب

هايهاي گريه هايش را

در صدايم گوش مي كردم

درد سيال صدايش را

 

شرمگين مي خواندمش بر خويش

از چه رو بيهوده گرياني

در ميان گريه مي ناليد

دوستش دارم, نمي داني

 

بانگ او آن بانگ لرزان بود

كز جهاني دور بر مي خاست

ليك در من تا كه مي پيچيد

مرده ای از گور بر مي خاست

 

مرده ای كز پيكرش مي ريخت

عطر شور انگيز شب بوها

قلب من در سينه مي لرزيد

مثل قلب بچه آهوها

 

در سياهي پيش مي آمد

جسمش از ذرات ظلمت بود

چون به من نزديكتر مي شد

ورطه تاريك لذت بود

 

مي نشستم خسته در بستر

خيره در چشمان رؤياها

زورق انديشه ام, آرام

مي گذشت از مرز دنياها

 

باز تصويري غبار آلود

زآن شب كوچك, شب ميعاد

زآن اتاق ساكت سرشار

از سعادت هاي بي بنياد

 

در سياهي دست هاي من

مي شكفت از حس دستانش

شكل سرگرداني من بود

بوي غم مي داد چشمانش

 

ريشه هامان در سياهي ها

قلب هامان, ميوه هاي نور

يكدگر را سير مي كرديم

با بهار باغ هاي دور

 

مي نشستم خسته در بستر

خيره در چشمان رؤياها

زورق انديشه ام, آرام

مي گذشت از مرز دنياها

 

روزها رفتند و من ديگر

خود نمي دانم كدامينم

آن من سر سخت مغرورم

يا من مغلوب ديرينم

 

بگذرم گر از سر پيمان

مي كشد اين غم دگر بارم

مي نشينم, شايد او آيد

عاقبت روزي به ديدارم

 

 

 

نوشته شده توسط kianoush در چهارشنبه 1385/12/09 ساعت 7:29 بعد از ظهر | لينک ثابت |


من به درماندگی صخره و سنگ
من به آوارگی ابر ونسيم
من به سرگشتگی ‌آهوی دشت
من به تنهايی خود می مانم
من در اين شب كه بلند است به اندازه حسرت زدگی
گيسوان تو به يادم می آيد ...
من در اين شب كه بلند است به اندازه حسرت زدگی
شعر چشمان تو را می خوانم ...
چشم تو چشمه شوق
چشم تو ژرفترين راز وجود

برگ بيد است كه با زمزمه جاری باد
تن به وارستن عمر ابدی می سپرد

تو تماشا كن
كه بهار ديگر
پاورچين پاورچين
از دل تاريكی می گذر
و تو در خوابی
و پرستوها خوابند
و تو می انديشی
به بهار ديگر
و به ياری ديگر
نه بهاری
و نه ياری ديگر
حيف
اما من و تو
دور از هم می پوسيم
غمم از وحشت پوسيدن نيست
غمم از زيستن بی تو دراين لحظه پر دلهره است
ديگر از من تا خاك شدن راهی نيست

از سر اين بام
اين صحرا اين دريا
پر خواهم زد خواهم مرد
غم تو اين غم شيرين را
با خود خواهم برد ...
نوشته شده توسط kianoush در چهارشنبه 1385/12/09 ساعت 7:27 بعد از ظهر | لينک ثابت |


عشقبازی به همین آسانی ست ...
که گلی با چشمی
بلبلی با گوشی
رنگ زیبای خزان با روحی
نیش زنبور عسل با نوشی
کار هموارۀ باران با دشت
برف با قلۀ کوه
رود با ریشۀ بید
باد با شاخه و برگ
ابر عابر با ماه
چشمه ای با آهو
برکه ای با مهتاب
و نسیمی با زلف
دو کبوتر با هم
و شب و روز و طبیعت با ما
عشقبازی به همین آسانی ست ...
 
نوشته شده توسط kianoush در چهارشنبه 1385/12/09 ساعت 7:24 بعد از ظهر | لينک ثابت |


نوشته شده توسط kianoush در سه شنبه 1385/12/08 ساعت 1:14 بعد از ظهر | لينک ثابت |


عشق زیبای تورا

به سحرگاه سپید

به بهاران که بود منشا احساس ونوید

به قشنگی گل سرخ به گویایی اشک

به گل سرد تگرگ به نیا سودن برگ

به لطیفی حباب به پراشوبی دوران شباب

به نشاط فرح انگیز صف چلچله ها

که بخوانند و برقصند در اغوش صبا

من به هر چیز که خوبست و قشنگ

اینچنین عشق تو می بینم و تفسیر کنم

بهترین خاطره است

گاه اهنگ شبا نیست که هنگام بهار

همره گله ی خود نای زنان می گذرد

گاه چون توده ی مرغابی رنگین

گاه چون منظره ی یک گل یخ در مهتاب

یا که چون شوکت احساس کسی است

که شبی طوفانی لب دریای خروشان و سیاه

پی فرزند سفر کرده ی خود می گردد

گاه با یاد تو این گونه به اوهام افتم

که تونا گه به هوس دلبندی

زچنین عا شق دلسوخته ات

که زمان ها زتواش

ان همه غوغا ها بود

روی گردانی و

مانند زمان ها گذری

عشق توخا طرهاست

نوشته شده توسط kianoush در سه شنبه 1385/12/08 ساعت 1:6 بعد از ظهر | لينک ثابت |


بی تودنیا نمی ارزه تو با من باش و بذار

همه ی دنیا منوهمیشه تنها بذاره

دلم ازاون دلهای قدیمیه از اون دلاست

 نمی شه غصه ما رو یه لحظه تنها بذاره

نمی شه این قافله ما رو تو خواب جا بذاره

دلم ازاون دلهای قدیمیه از اون دلاست

که می خواد عاشق بشه وبا روی دنیا بذاره

دوست دارم یه دست از اسمون بیادما دو تا رو

ببره از اینجا و اون ور ابرا بذاره

تو دلت بوسه می خوادمن می دونم اما لب هی

سرهرجمله دلش می خواد یه اما بذاره

بی تودنیا نمی ارزه تو با من باش و بذار

همه ی دنیا منوهمیشه تنها بذاره

نمی شه غصه ما رو یه لحظه تنها بذاره

نمی شه این قافله ما رو تو خواب جا بذاره

دوست دارم یه دست از اسمون بیادما دو تا رو

ببره از اینجا و اون ور ابرا بذاره

من می خوام تا اخر دنیا تماشات بکنم

اگه زندگی برام چشم تماشا بذاره

که می خواد عاشق بشه وبا روی دنیا بذاره

 

نوشته شده توسط kianoush در دوشنبه 1385/12/07 ساعت 7:56 بعد از ظهر | لينک ثابت |


 

 

نوشته شده توسط kianoush در دوشنبه 1385/12/07 ساعت 4:44 بعد از ظهر | لينک ثابت |

بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران